نگاهی به آموزش مجازی در دانشگاه: تورم مدرک و رکود شایستگی
✍ وریا نوروزی؛ دکتری تخصصی مطالعات برنامه درسی
در سالهای اخیر آموزش در ایران بارها و بە دلایل مختلف مانند کرونا، آلودگی هوا، ناترازی انرژی، شرایط جوی و وضعیتهای اضطراری امنیتی و اجتماعی از مسیر عادی خود خارج شده و به فضای مجازی منتقل شده است.
آموزش مجازی که تا پیش از اسفند ۱۳۹۸ در هیچ سطحی از نظام آموزشی جدی گرفته نمی شد، ناگهان به راه حل رایج تبدیل شد. با عبور از همه گیری نیز، هر بار با این توجیه که «آموزش تعطیل نیست، فقط مجازی شده است»، مدارس و دانشگاهها به فضای مجازی کوچ کردهاند.
مساله اصل استفاده از این فناوری نیست. بلکه مساله این است که آموزش مجازی بدون زیرساخت، طراحی آموزشی و تعامل موثر به کار گرفته شد و پیامد این وضعیت نیز فقط برگزار نشدن چند کلاس یا جابجایی چند ترم آموزشی نبود. بلکه به تدریج، تداوم تجربه یادگیری مختل شد و نوعی عادت نهادی شکل گرفت، که گویی برگزار نشدن کلاس از برگزاری منظم آن محتملتر است.
در چنین شرایطی بخشی از فرهنگ یادگیری، به ویژه در دانشگاهها، فرسوده شد. فرهنگی که بستر شکلگیری هویت علمی و شایستگی حرفهای است. فرم اداری آموزش حفظ شد، کلاسها ثبت شدند، امتحانها برگزار شدند و مدارک صادر شدند، اما جوهره یادگیری به حاشیه رفت.
اکنون جامعه با پیامدهای انباشته این وضعیت روبروست. ورود تدریجی فارغالتحصیلانی به بازار کار که بخشی از تجربه واقعی یادگیری، تمرین حرفهای و اجتماعی شدن علمی را از دست دادهاند. این وضعیت را نمی توان فقط به چند ترم آموزش مجازی یا چند کلاس تعطیل شده تقلیل داد؛ مسالهی عمیقتر، تضعیف پیوند میان مدرک و شایستگی است.
دانشگاه فقط محل انتقال اطلاعات نیست و برنامه درسی نیز تنها مجموعهای از سرفصلها و واحدهای درسی به شمار نمیآید. برنامه درسی نظامی از تجربههای آموزشی است که دانشجو در بستر آن دانش، مهارت، نگرش حرفهای و هویت علمی خود را شکل میدهد. ویلیام پاینار معتقد است که آموزش، فرآیندی برای خودشناسی و فهم جهان است. وقتی این فرآیند به انتقال مکانیکی دادههای انتزاعی تقلیل مییابد، عملا با نوعی «بیگانگی آموزشی» روبرو هستیم. این موضوع در رشتههای حساس مانند پزشکی، مهندسی، تربیت معلم و حقوق، پیامدهای اجتماعی هولناکی دارد. وقتی یک مهندس بدون تجربه کارگاهی یا یک حقوقدان بدون کارورزی بالینی فارغالتحصیل میشود، در واقع با «مدرکی تهی از معنا» وارد میدان عمل میشود.
دونالد شون در نظریه «کارورز تاملی» نشان میدهد که بخش مهمی از یادگیری حرفه ای در دل عمل و از راه تامل بر عمل شکل می گیرد. لاو و ونگر نیز با مفهوم «یادگیری موقعیتی» و «اجتماعهای عمل» تاکید میکنند که یادگیری واقعی در بستر مشارکت در فعالیتهای حرفهای رخ میدهد. پس هنگامی که میدان تجربه آموزشی تضعیف می شود، پیامد آن فقط افت نمره نیست، بلکه افت شایستگی است.
اگرچه آموزش مجازی در بسیاری از دانشگاهها به عنوان راهکار اضطراری به کار رفت، اما در عمل به جای تقویت یادگیری، در موارد زیادی آن را به سطح ارسال فایل، حضور صوری و آزمون کم اعتبار فروکاست.
از منظر برنامهریزی درسی، همواره میان سه سطح از برنامه تمایز قائل میشویم: «برنامه درسی قصدشده» (آنچه در سرفصلها میآید)، «برنامه درسی اجراشده» (آنچه استاد در کلاس درس میدهد) و «برنامه درسی تجربهشده» (آنچه دانشجو واقعا میآموزد). بحران کنونی در سطح سوم رخ داده است. وقتی دانشگاه به دلیل شرایط محیطی یا بیبرنامگی، تعطیل یا مجازی میشود، «برنامه درسی تجربهشده» به شدت آسیب میبیند. در چنین شرایطی، دانشجو تنها به «مدرک» میرسد، نه به «دانش تجربی».
تجربه زیسته در دانشگاه ها نیز نشانه هایی از این گسست را آشکار می کند. در سال های اخیر استادان با دانشجویانی مواجه شدهاند که اگرچه مدرک گرفتهاند، اما در خواندن متن تخصصی، نوشتن تحلیلی، گفت و گوی علمی، طراحی آموزشی یا کار تیمی با دشواری روبه رو هستند.
براساس «برنامه درسی پنهان» دانشجو فقط از محتوای رسمی درسها نمیآموزد، بلکه از نحوه برگزاری کلاس، کیفیت بازخورد، اهمیت یا بیاهمیتی ارزشیابی و نسبت میان گفتار و عمل نهادی نیز درس میگیرد. اگر پیام پنهان دانشگاه این باشد که کیفیت یادگیری چندان تعیین کننده نیست و در نهایت مدرک صادر خواهد شد، دانشجو نیز همین منطق را درونی می کند. از این رو، بحران آموزش عالی فقط بحران محتوا نیست، بحران فرهنگ یادگیری نیز هست.
پیامد این وضعیت درون دانشگاه باقی نمیماند. جامعه زمانی با آثار واقعی آن روبه رو می شود که این فارغالتحصیلان وارد حرفههای حساس مانند پزشکی، معلمی، مهندسی و قضاوت و وکالت شوند. مثلا معلمی که خود تجربه عمیق یادگیری نداشته، نمیتواند نسل بعد را به یادگیری عمیق دعوت کند.
بنابراین، مدرکگرایی فقط مساله اشتغال نیست، مساله کیفیت حرفهها، عدالت اجتماعی و اعتماد عمومی است.
فرهنگ عمومی مدرکگرایی نیز به تشدید این وضعیت کمک میکند. در بسیاری از نظامهای استخدامی و حتی در ذهنیت اجتماعی، عنوان مدرک همچنان مهمتر از توان واقعی تلقی میشود. در چنین فضایی، دانشجو به تدریج می آموزد که هدف اصلی، عبور از واحدها و دریافت مدرک است. مایکل اپل در تحلیل نسبت دانش و قدرت در نظام آموزشی نشان میدهد که نهادهای آموزشی در بستر فرهنگ اجتماعی عمل می کنند، از این منظر، مدرکگرایی فقط یک خطای آموزشی نیست، بلکه بخشی از فرهنگی گستردهتر است که در آن مدرک جایگزین توان واقعی می شود.
راه حل این وضعیت حذف مدرک نیست، بلکه بازگرداندن معنا به یادگیری است. دانشگاه زمانی اعتبار خود را حفظ میکند که مدرک نشانه عبور از مسیری واقعی باشد، مسیری که در آن دانشجو از راه تمرین، بازخورد، کارورزی و تجربه عملی به شایستگی حرفهای دست یافته باشد.
اگر این بازنگری صورت نگیرد، در سالهای آینده ممکن است با انبوهی از دارندگان مدرک مواجه شویم که در ظاهر متخصصاند، اما در عمل نیازمند آموزش پایهاند.
در چنین شرایطی، جامعه هزینه دانشگاهی را میپردازد که کلاسهایش برگزار شده، امتحانهایش گرفته شده و مدارکش صادر شده، اما یادگیری در آن عمیق و حرفهای نشده است. مدرک زمانی ارزش دارد که پشت آن تجربهای واقعی از یادگیری، تمرین و مسئولیت حرفهای ایستاده باشد. در غیر این صورت، تورم مدرک دیر یا زود خود را به شکل رکود شایستگی نشان خواهد داد.