دیگر نمیصرفد…
✍️ دکتر سردار فتوحی، جامعهشناس
نمیصرفد معلم باشی. معلمی تعریف میکرد مغازهداری که مغازهاش کنار مدرسه بود، از محل سکونتش تا مغازه، که فقط دو کیلومتر فاصله داشت، هفت دانشآموز را سوار میکرد و از هرکدام ماهانه دو میلیون و پانصد هزار تومان میگرفت؛ یعنی برای رفتن به مغازه و برگشتن به خانه، با همان بچههایی که در مسیر سوار میکرد، به اندازه حقوق یک معلم درآمد داشت. حالا معلمی که کیلومترها دورتر به مدرسه میرود واقعاً میصرفد مدرسه برود؟
-میگفت با رانندهاش(سرویس مدرسە) حرف زدم و گفتە با این گرانی ماشین، قطعات، تعمیرات، بنزین و دستمزد تعمیرکار، واقعاً نمیصرفد.
– پرستار هم با حقوقی که به اندازه درآمد یک سرویس است، میگوید واقعاً نمیصرفد سر کار برود.
– فروشندهها و کاسبان میگویند هرچه بفروشیم، خودمان دیگر توان خریدنش را نداریم؛ بهتر است مغازم بستە شود چون نمیصرفد.
– خریدار میگوید نمیصرفد بخرم چون گران است بهتر است کمتر بخورم و کمتر بپوشم و کمتر مصرف کنم.
– بیمار میگوید بیمارم، اما نمیصرفد دکتر بروم و آزمایش بدهم یا دارو بگیرم.
– ماشین خراب میشود و صاحبش میگوید نمیصرفد تعمیرش کنم.
و این «نمیصرفد» دیگر فقط از جیب مردم نیست؛ بلکه معلق کردن خود زندگی است: نمیصرفد ازدواج کنم، نمیصرفد بچهدار شوم، نمیصرفد دانشگاه بروم؛ و…
دیگر نمیصرفد صبح از خواب بیدار شد و حتی مرگ و خودکشی هم نمیصرفد، چون آدم همیشه خیلی دیر خودش را میکشد یعنی بعد از کلی عذاب و رنجی که کشیده است اقدام به خودکشی میکند.
همه این «نمیصرفد»ها را از جایی باید پرداخت، و آنجا دیگر جیب ما نیست بلکه جسم و روان ماست؛ در چنین وضعی، «نمیصرفد» به یک سازوکار “حذف” تبدیل میشود. گوشت را حذف میکنیم، مهمانی را حذف میکنیم، از تغذیه میزنیم، از درمان میگذریم، تفریح و آرامش را حذف میکنیم. بنابراین هزینهای را که دیگر نمیتوانیم با پول بپردازیم، با بدن و روان خود پرداخت میکنیم. این وضعیت چیزی را از مردم میگیرد که در هیچ فیش حقوقی نوشته نمیشود: “مابهتفاوت زندگی از روان و جسم خود خرج کنید”
نتیجە این خرج کردن از روان و جسم، شوریدن علیه یکدیگر است. سری به فضای مجازی بزنید میدانید همه باهم درگیر شدهاند، به هر گروه دیگری فحاشی میکنند و … ولی دیگر «نمیصرفه» به منطق مشترک زندگیاشان تبدیل شده است.