اجتماعی, اخبار, ایران, سیاسی, فرهنگی, ویژه خبری, یادداشت

کجای تاریخ ایستاده‌ایم؟

نویسنده: فرهاد امین‌پور، روزنامه نگار

از قرن نوزدهم تاکنون، فلسفه‌ی تاریخ همواره یکی از ابزارهای اندیشیدن به جایگاه ملت‌ها و جوامع، در روند تحولات جهانی بوده است. «هگل» یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان این حوزه بود که تاریخ را نه صرفاً مجموعه‌ای از رویدادها، بلکه فرایند تجلی «روح جهانی» یا «عقل تاریخی» می‌دانست. از نظر او، ملت‌هایی که عقل تاریخی را از طریق دولت متجلی می‌کنند، فاعل تاریخ هستند. در مقابل، ملت‌هایی که فاقد ساختارِ دولت یا نظم سیاسیِ مبتنی بر عقلانیت‌اند، بیشتر صحنه‌ی تاریخ محسوب می‌شوند تا بازیگر آن.

نظریه‌ی او بستر‌ساز رویکردی است که به نوعی می‌توان در «درون یا بیرونِ تاریخ بودن» را از آن استنباط کرد. یعنی ملت‌هایی که به معنای مدرنِ عقلانی و حقوقیِ آن دارای «دولت» هستند، وارد تاریخ می‌شوند، چون توانسته‌اند «عقل تاریخی» را در قالب ساختار سیاسی متحقق کنند و ملت‌هایی که دولت یا نظم عقلانی ندارند، بیرونِ تاریخ قرار دارند. به‌عنوان مثال کُردها، فلسطینی‌ها و برخی ملت‌های آفریقاییِ پس از دوران استعمار را می‌توان در این گروه جای داد. این ملت‌ها به دلیل نداشتن آزادی‌های فردی، فقدان تحول تاریخی فعال و گرفتاری در نوعی چرخه‌ی ایستاییِ فرهنگی، قادر به حضور در عرصه‌ی تاریخ نبوده و حامل روح تاریخ نیستند. به‌عبارت دیگر اگرچه آنها تاریخ دارند، اما تاریخ را نمی‌سازند و فقط تابع آن هستند.

البته نباید این نکته را از نظر دور داشت که هگل‌پژوهیِ معاصر مثل خوانش‌های مارکسیستی، پسااستعماری یا فرانسوی تلاش کرده‌اند مفهوم «روح جهانی» و «عقل تاریخی» را بازتعریف کنند. به‌عبارت دیگر دولت‌محوری و عقل‌محوریِ نسبتاً افراطیِ روایت هگل، در عصر حاضر با چالش‌های جدی مواجه شده و از منظر معرفت‌شناسی معاصر، به‌شدت مورد نقد قرار گرفته است، زیرا بسیاری از ملت‌ها، بدون داشتنِ دولت رسمی نیز تاریخ‌ساز بوده‌اند. به‌عنوان مثال امروزه بسیاری از بازیگران غیردولتی مانند شبکه‌های اجتماعی، برندهای جهانی، گروه‌های هویتی، جنبش‌های اجتماعی، انقلاب‌ها و مقاومت‌های فرهنگی، نقش عمده‌ای در تاریخ‌سازی دارند و روندهای تاریخی را به‌طور جدی تحت‌تأثیر قرار داده‌اند. بسیاری از ملت‌ها یا گروه‌های فرهنگی- سیاسی که فاقد دولت بوده‌اند، توانسته‌اند در تاریخ معاصر نقشی فعال ایفا کنند، حتی اگر توسط ساختارهای رسمی بین‌المللی به رسمیت شناخته نشده باشند. نمونه‌هایی از این وضعیت را می‌توان در مقاومت‌های فرهنگی فلسطینی‌ها، جنبش‌های هویتی کُردها، یا جوامع بومی در آمریکای لاتین و استرالیا مشاهده کرد که اغلب در روایت‌های رسمی تاریخ نادیده گرفته شده‌اند، اما نقش مهمی در شکل‌دهی به کنش‌های سیاسی و گفتمان‌های جهانی ایفا کرده‌اند.

 

این در حالی است که گاه برخی دولت‌ها نیز می‌توانند بازدارنده‌ی روندهای تاریخی باشند و آنها را مختل کنند. به همین دلیل به‌ناچار باید از شرط ضمنی هگل برای حضور در عرصه‌ی تاریخ که همانا داشتن «دولت» است، فراتر رفت.
همچنین می‌توان با نوعی احتیاط نظری و در چارچوب فلسفه‌ی تاریخ هگل و برخی نظریات پسااستعماری، این تقسیم‌بندی را بسط داد و نسبتِ میان ملت‌ها و تاریخ را به سه دسته‌ی: «درونِ تاریخ»، «بیرونِ تاریخ» و «بیرونِ بیرونِ تاریخ» تقسیم کرد.

در این تقسیم‌بندی، گروه سومی نیز وجود دارند که «بیرونِ بیرونِ تاریخ» قرار می‌گیرند. این مفهوم، عمق بیشتری از انکار تاریخی را در برمی‌گیرد. یعنی ملت‌هایی که نه دولت دارند و نه امید یا امکان تحقق عقلانیتِ تاریخی یا سوژه‌گیِ سیاسی در آینده‌ی نزدیک. این موارد در سطح بین‌المللی نیز رسمیتی ندارند و حتی در ذهن و ضمیر جهانی هم به عنوان سوژه‌ی بالقوه‌ی تاریخ دیده نمی‌شوند. مثال‌های احتمالی می‌توانند برخی جوامع بومی در آمریکای لاتین یا آفریقا و جوامع فراموش‌شده در جهان معاصر باشند که نه در سیاست جهانی صدایی دارند و نه در اقتصاد جهانی نقش و جایگاهی.
گروه اول یعنی حاضران در عرصه‌ی تاریخ، دارای عقلانیت سیاسی، آزادی نسبی، خودآئینی و نقش مؤثر در روندهای تاریخ جهانی هستند. این ملت‌ها که برخلاف نظر هگل تنها از طریق دولت- ملت مدرن وارد روند جهانی تاریخ نشده‌اند، سوژه‌ی تاریخی محسوب می‌شوند. گروه دوم یعنی آنهایی که در بیرونِ تاریخ قرار دارند فاقد سوژه‌گی هستند، تابعان تاریخ‌اند و توسط دیگران نمایندگی می‌شوند. آنها ملت‌هایی هستند که یا دولت دارند و یا ندارند، اما وارد روند عقلانیِ تاریخ جهانی نشده‌اند. کُردها و فلسطینی‌ها علیرغم مقاومت‌های فرهنگی، سیاسی و هویتی و همچنین برخی دولت‌های رانتی و استبدادی در این دسته جای می‌گیرند.

گروه سوم یعنی بیرونِ بیرونِ تاریخ بودگان نیز بی‌صدایان مضاعف‌اند و از حافظه‌ی جمعی جهان حذف شده‌اند. جوامع بومیِ فراموش شده، قبایل بی‌دولت و مهاجرانِ بدونِ ملیت، جزو این دسته‌اند که مورد حذف دوگانه قرار گرفته‌اند، یعنی هم از قدرت سیاسی محروم شده‌اند و هم در گفتمان جهانی دیده نمی‌شوند.

با توجه به اینکه این یادداشت تلاش می‌کند از چارچوب نظری نسبتاً کلاسیک هگل عبور کرده و عرصه‌ی نظری نسبتاً فراخ‌تری را برای توضیح وضعیت کنونی ملت‌ها ارائه نماید، اما بازهم می‌تواند از سوی قائلان به رویکردهای انتقادی (پسااستعماری، فمینیستی و…) مورد نقد قرار گیرد. نظریه‌پردازان پسااستعماری مانند ادوارد سعید، اسپیواک یا فانون، معتقدند که تقسیم تاریخ به «درون و بیرون» یا تقسیم ملت‌ها به «فاعلان و مفعولان» تاریخ، خود بازتولید نگاه استعماری است. آنها هشدار می‌دهند که دوگانه‌سازی‌هایی نظیر «فاعلان و مفعولان تاریخ» یا «درون و بیرونِ تاریخ» نه تنها تجربه‌های متنوع تاریخی را نادیده می‌گیرند، بلکه اغلب ابزاری برای حذف مقاومت‌ها، عقلانیت‌های بدیل و صداهای خُرد و غیرمسلط بوده‌اند. از این منظر، روایت رسمی از تاریخ، چیزی جز انعکاس منافع قدرت مسلط نیست. پرسش آنها این است: چه کسی معیار عقلانیت را تعیین می‌کند و چرا فقط «دولت مدرن» باید تجلی عقل تاریخی باشد؟ از این دیدگاه، مفهوم «بیرونِ تاریخ بودن» اغلب برای نامرئی‌سازیِ مقاومت‌ها، اشکال بدیل سیاست و عقلانیت‌های غیردولتی به کار رفته است.

همچنین در نقد معرفت‌شناسی تاریخی که به مسائلی مانند چگونگی فهم تاریخ، نویسندگان آن، حذف یا بی‌صدا شدگانِ تاریخ و بررسی روایت‌های مشروع تاریخی می‌پردازد، کسانی مانند میشل فوکو و والتر بنیامین هر کدام به‌نحوی ساختار دانایی تاریخی را به چالش می‌کشند و معتقدند که آنچه «تاریخ» می‌نامیم، اغلب چیزی جز روایت گفتمان‌های قدرت نیست.

شاید وضعیت سوم از نظر تئوریک ضعیف‌تر از دو دسته‌ی دیگر به‌نظر برسد و این‌که برخی ملت‌ها نه فقط بیرونِ تاریخ، بلکه بیرونِ بیرون آن هستند، خطر تقلیل و بی‌صداسازی مضاعف را به ذهن متبادر سازد. این دقیقا همان چیزی است که نظریه‌پردازان پسااستعماری هشدار می‌دهند؛ یعنی نادیده‌گرفتن کنشگری‌های بدیل، مقاومت‌های خُرد و عقلانیت‌های متفاوت.
با این وجود بازهم چنین نظریاتی، البته بسته به نحوه‌ی تبیین آن و لحاظ کردن نقدهای صورت گرفته، می‌توانند برای ترسیم نسبت ملت‌ها با تاریخ و ارائه‌ی یک تصویر کلی راه‌گشا باشند، زیرا وضعیت واقعیِ بسیاری از ملت‌ها را از نظر اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و حتی اقتصادی توضیح می‌دهند. به باور این قلم اگرچه ملت‌های بیرونِ تاریخ -فارغ از اینکه دارای دولت هستند یا نه- همچنان از شانس راهیابی به عرصه‌ی تاریخ برخوردارند، اما همزمان خطر پرتاب شدن به بیرونِ بیرونِ تاریخ نیز آنها را تهدید می‌کند. این امر زمانی می‌تواند اتفاق بیفتد که واقعیت‌ها و الزامات دنیای جدید و روندهای تاریخی را درک نکرده و از آستانه‌های تحمل یا پذیرش در عرصه‌ی تاریخ عبور کنند. اصرار بر ادامه‌ی روش‌ها و راهکارهای خاص‌گرایانه، مخاصمه‌آمیز و اغلب خشونت‌بار، می‌تواند شکستن این مرزها و آستانه‌ها باشد. کُردها و فلسطینی‌ها دو نمونه‌ی مشخص در این ارتباط هستند.

از سوی دیگر تعدادی از دولت- ملت‌های درونِ تاریخ نیز، با تهدید جدیِ خارج شدن از عرصه‌ی تاریخ مواجه‌اند. دولت- ملت‌هایی که اگرچه به‌ظاهر از تاریخ بعضاً کهنی برخوردارند، اما روندهای حاکم بر نگاه‌شان نسبت به سیاست، حکمرانی و تعامل با واقعیت‌ها و الزامات دنیای جدید آنها را در مسیر بیرونِ تاریخ قرار داده است. کنش و رفتاری که می‌توان آنرا در چارچوب گریز از عقلانیت سیاسی و تاریخی توضیح داد. این دولت- ملت‌ها بر ماندگاری در دایره‌ی ایدئولوژی‌های خاصی اصرار می‌ورزند که اغلب مخاصمه‌آمیز هستند و روندهای تاریخی را با اخلال مواجه می‌سازند. اگرچه این ایدئولوژی‌ها، کنش و رفتار خود را تحت عنوان تلاش برای تغییر روندهای غیرعادلانه‌ی تاریخ و نظام بین‌المللی توجیه می‌کنند، اما در حقیقت، در حال پرتاب شدن به بیرونِ تاریخ هستند. در حال حاضر بهترین مثال‌ها برای این وضعیت، ایران و کره‌ی شمالی هستند.

شاید یادداشت پیش‌رو با این نقد نیز مواجه شود که گفتمان لیبرال- دمکراسی را به عنوان کلان‌روایتِ تاریخ در نظر گرفته و مفاهیمی چون تاریخ خُرد، تاریخ‌های فرودستان و نقش فرهنگ، هنر، رسانه و جنبش‌های مدنی را نادیده گرفته که بعضاً وضعیت‌ها و روایت‌هایی معتبر و امروزی به‌شمار می‌روند. به‌عنوان مثال می‌توان از تاریخ‌نگاری‌های بدیل نظیر تاریخ زنان، فرودستان، جنبش‌های بومی، یا مقاومت‌های غیردولتی نام برد.

همچنین این یادداشت می‌تواند واقعیت‌هایی مانند گفتمان‌های حقوق بشری و جهانی شدن اقتصاد و سیاست و فرهنگ را نادیده گرفته باشد که توانسته‌اند بخش مهمی از خاص‌گرایی‌های موجود در جهان معاصر را تحت‌تأثیر قرار داده و حتی در درون خود ادغام نمایند.

با این وجود نمی‌توان کارآمدیِ مشروط چنین نظریه‌هایی را برای توضیح وضعیتِ بسیاری از ملت‌های دنیای معاصر انکار کرد. مفهوم تاریخ، یکی از مهم‌ترین و قدرتمندترین مفاهیم در حوزه‌ی نظری برای فهم روند رویدادهای گذشته و معاصر است که می‌تواند به ما کمک کند تا تصویری هرچند کلی از وضعیت خود به عنوان یک ملت یا بازیگر غیردولتی داشته باشیم.
واقعیت این است که یا می‌توانیم به عرصه‌ی تاریخ قدم بگذاریم و یا به بیرونِ بیرونِ آن پرتاب شویم. به باور این قلم، این یک انتخاب است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *