وقتی خون، جای همە تصمیم میگیرد
(خوانشی جامعهشناختی از فزایندگی خشونت و قتلهای خانوادگی و طایفهای در کوردستان)
یادداشت: عبدالقادر نیازی/کارشناسی ارشد مطالعات فرهنگی
فهم یا تقلیل آنچه گاه و بیگاه در بخشهایی از کوردستان در قالب درگیریهای خانوادگی و طایفهای، استفاده از سلاح گرم و کشتن انسانها رخ میدهد، بە مجموعهای از نزاعهای شخصی، اختلافات خانوادگی یا بازگشت سنت پیشاجامعەای، یقینا نوعی فروکاست گرایی نامعتبر است و باید از زوایای دیگری چون جامعەشناسی روانی یا روانشناسی اجتماعی نیز بهرە برد، زیرا وقتی اختلاف میان دو فرد به نزاع میان دو خانواده یا طایفه تبدیل و بە قتل و کشتار منجر میشود، دیگر با یک حادثەی صرف روبهرو نیستیم بلکە با وضعیتی اجتماعی مواجهیم که در آن مرز میان فرد و گروه، قانون و عرف، خشونت و شبکههای خویشاوندی، عدالت و انتقام و در سطحی بنیادیتر، میان سوژه حقوقی و سوژه خویشاوندی دچار اختلال میشود. در این میان اگر با مسالەی انباشت نامحسوس کینەهای شخصی و خانوادگی و غیرە هم مواجە شویم کە دیگر قید امنیت عمومی در جامعە را باید زد. در واقع در این وضعیت، انچە کە وضوح خود را بە رخ جامعە می کشد چیزی نیست جز خونریزی ملهم از خشونت نمادین و نهادینە شدەی کور که طی ان، فرد، به جای آنکه خود را در مقام یک سوژه حقوقی مستقل فهم کند، پیش از هر چیز خود را زیرمجموعەای از یک اصالت خانوادگی، طایفهای یا خویشاوندی و یا فراتر از قانون و حق و عدالت تعریف میکند. در چنین وضعیتی، فرد دیگر صرفاً یک فرد نیست، بلکه نماینده یک خانواده یا طایفه است و در نتیجه، نزاع با دیگری میتواند به نزاع با شبکهای تبدیل شود که او به آن تعلق دارد. تمایز میان کنش فردی و ساختارهای اجتماعی، اینجا رخ می نمایاند زیرا کنشهای روزمره هرگز در خلأ رخ نمیدهند، بلکه درون قواعد و منابعی شکل میگیرند که کنشگران همزمان آنها را بازتولید میکنند و یا خود در ان شکل می گیرند(گیدنز). در این صورت هرجا که قانون عمومی نتواند بهعنوان میانجی معتبر میان افراد عمل کند، جای خالی آن بهوسیله اشکال خصوصی قدرت پر میشود و خانواده، طایفه، شبکه خویشاوندی، رابطه سیاسی و حتی سلاح گرم یا سرد، نقش میانجیهای بدیل عدالت را بە عهدە می گیرند.
اگر این میانجیها قدرتمند شوند، جامعه بهجای آنکه اختلاف را مدیریت کند، آن را خصوصی و سپس مسلح میکند. بنابراین هر گلولهای که در یک نزاع خانوادگی شلیک میشود، صرفاً یک کنش فردی نیست بلکە میتواند نشانەی شکست یک یا چند میانجی اجتماعی هم باشد. به همین دلیل، راهحل نیز نمیتواند صرفاً در جمعآوری اسلحه و استفادە از ان خلاصه شود. باید گفت کە خلع سلاح بدون ایجاد تغییر در رابطە میان سوژگی و جامعە، در صورت نبود اصلاحات نهادی، میتواند تنها صورت مسئله را تغییر دهد، نه منطق تولید آن را. در این وضعیت، مسئله صرفاً ضعف قانون یا اشباع در بەتاخیرانداختن ان و خلع سلاح ضاربین نیست، بلکه نوعی دوپارگی در نظم اجتماعی مبتنی بر نبود فهم مدرن از جامعەست زیرا، از یک سو قانون وجود دارد و از سوی دیگر، در سطح زندگی روزمره، منطق جامعە، جور دیگری عمل میکند که در آن اعتبار، امنیت و حیثیت فرد نه از عضویت برابر در جامعه حقوقی، بلکه از تعلق او به یک شبکه قدرت ناشی میشود که خود میتواند عامل و فاعل ناامنی عمومی باشد.(گیدنز). در اینجا، فرد، دیگر صرفاً نە برای محافظت از خود یا گرفتن حق پایمالشده، بلکه گاه برای تثبیت قدرت خانواده، عشیره یا طایفه و یا پیشی گرفتن از قانون مسلح میشود. به این معنا، سلاح صرفاً ابزار مادی خشونت یا احقاق حق نیست بلکە نوعی سرمایه برای حفظ قدرت بالقوەست کە هر ان امکان بالفعل بودنش فراهم است. کسی که احساس میکند قانون قادر به حفاظت از او و حقوقش نیست، اسلحه را بهمثابه تضمین امنیت حقوقی در اختیار میگیرد؛ اما همان ابزار دفاعی در لحظه نزاع میتواند به ابزار تهدید و سپس به ابزار قتل تبدیل شود. این همان پارادوکس بنیادی است: هرکس برای امنیت خصوصی خود مسلح میشود اما، انباشت همین امنیتهای خصوصی، ناامنی عمومی تولید میکند. این وضعیت را شاید بتوان با مفهوم سرمایه اجتماعی و سرمایه نمادین دقیقتر فهمید.
شبکههای خویشاوندی میتوانند منابعی از اعتماد، حمایت و دسترسی به منابع تولید کنند، اما همین شبکهها هنگامی که جایگزین نهادهای رسمی شوند، میتوانند منابع اجتماعی را به ابزار تمایز، قدرت و سلطه تبدیل کنند (بوردیو). بنابراین خانواده و طایفه ذاتاً خشونتزا نیستند؛ مسئله زمانی آغاز میشود که سرمایه اجتماعیِ مبتنی بر رابطه خویشاوندی، به جای آنکه درون یک نظم حقوقی عام قرار گیرد، خود به سازوکار توزیع قدرت و امنیت تبدیل شود. در چنین شرایطی، نزاع دیگر صرفاً میان دو فرد نیست؛ نزاع میان دو هویت اجتماعی در یک بستر مشترک است.
یک توهین، یک درگیری، یک قتل، یک اختلاف اقتصادی یا حتی یک نزاع عاطفی میتواند در فرآیندی از بازتفسیر اجتماعی به مسئله حیثیت تبدیل شود. اینجاست کە فشار اجتماعی بر فرد افزایش مییابد، زیرا او دیگر تنها مسئول تصمیم شخصی خود نیست بلکە باید در برابر انتظارات طایفه و خون و غیرت و عصبیت خونی نیز پاسخگو باشد و این یعنی اینکە مفهوم شرافت اهمیت پیدا میکند. البتە شرافت در چنین ساختاری صرفاً یک ارزش اخلاقی نیست، بلکه نوعی سرمایه نمادین است که اعتبار فرد و خانواده را در نگاه دیگری تعیین میکند و هنگامی که این سرمایه نمادین در معرض تهدید قرار میگیرد، واکنش خشونتآمیز میتواند همچون تلاشی برای بازگرداندن اعتبار ازدسترفته ظاهر شود (بوردیو). اما اینجا با یک تناقض تراژیک مواجهیم: خشونتی که قرار است حیثیت ازدسترفته را تثبیت کند یا بازگرداند، خود به تولید خشونت منجر میشود. از منظر لاکانی، مسئله را میتوان در سطح رابطه سوژه با دیگری بزرگ نیز خواند. سوژه در چنین وضعیتی حیثیت، ناموس، آبرو، اقتدار و نام خانوادگی را صرفاً بهعنوان ارزشهای بیرونی تجربه نمیکند بلکە، این دالها درون نظم نمادین جای میگیرند و سوژه برای بهرسمیتشناختهشدن خود به آنها وابسته میشود (لورنزو کیزا). در اینجا نگاه دیگری بزرگ اهمیت پیدا میکند: سوژه میخواهد در چشم دیگری، صاحب آبرو، قدرت و اقتدار باقی بماند و از همینرو ممکن است خشونت را نه صرفاً بهعنوان تصمیمی فردی، بلکه بهمثابه پاسخی به مطالبهای نمادین تجربه کند. اما فقدان را نمیتوان با حذف دیگری از میان برد. قتل دیگری، شکاف ساختاری سوژه را پر نمیکند بلکه آن را در قالب تازهای از تکرار و خشونت بازتولید میکند. بنابراین انتقام نه پایان بحران، بلکه بازتولید آن است. بازتولید خشونتی که در آن هر طرف خود را قربانی و دیگری را آغازگر خشونت میداند و در نتیجه، مرز میان قربانی و انتقامگیرنده، جرم و مجازات و عدالت و خشونت بهتدریج فرو میریزد.(کریچلی و دیگران). مهمترین ویژگی این منطق فروریختە دقیقاً همین است: خصوصیکردن عدالت و منطقی نشان دادن انتقام. در این وضعیت، مسئولیت از فرد به گروه، خانواده و طایفه منتقل میشود. اینجا با نوعی فروپاشی اصل فردیت حقوقی مواجهیم. فرد خود را دیگر نە به عنوان فرد، بلکه بهعنوان حامل یک خون، نام و تبار می بیند. چنین منطقی در بنیاد خود با مفهوم عدالت مدرن در تضاد است زیرا بر اساس منطق عدالت، هرکس مسئول فعل خود است اما در منطق انتقام، حق یا خون باید با خون پاسخ داده شود ولاغیر.
البتە برای فهم این وضعیت، نباید تنها به فرهنگ یا سنت خویشاوندی نگاه کرد بلکە باید رابطەی میان ساختار اجتماعی و ظرفیت کنشگری سوژه را انطور کە جامعەشناسی ان را صرفا محصول ساختار و کنشگر و اهمیت سوژە می بیند نیز مورد توجە قرار داد در نظر گرفت.(الن تورن). از این منظر، اعضای خانواده و طایفه صرفاً حاملان منفعل سنت نیستند بلکە آنها در بازتولید یا گسست از این منطق نیز نقش دارند. بنابراین مسئله خشونت خانوادگی و طایفهای را نمیتوان با توصیه اخلاقی به افراد حل کرد، اما نمیتوان مسئولیت کنشگران را نیز تنها در ساختار تجزیە و تحلیل کرد. بحران دقیقاً در رابطه دیالکتیکی میان ساختار و کنش شکل میگیرد. وقتی بیکاری، نابرابری، محرومیت، ضعف نهادهای عمومی، فساد، تبعیض، وابستگیهای سیاسی/خانوادگی و بیاعتمادی اجتماعی در کنار فرهنگ تصویری و مصرفی بدون عمق قرار میگیرند، زمینهای فراهم میشود که در آن شبکههای خویشاوندی بیش از پیش نقش نهادهای عمومی را بر عهده می گیرند. بااینحال، باید از یک خطای نظری اساسی نیز پرهیز کرد: نباید خشونت را به کلیت فرهنگ کوردی نسبت داد. چنین تعمیمی هم از نظر علمی نادرست است و هم خود نوعی بازتولید کلیشەی فرهنگی است. جامعه کوردستان یک کل یکدست و همگن نیست و همه خانوادهها، مناطق و گروهها از منطق واحدی پیروی نمیکنند. با این حال، مسئله این نیست که چرا خشونت و قتلهای خانوادگی و ناموسی و عاطفی، در کوردستان رواج پیدا کرده است؛ پرسش درست تر این است: در چه شرایط سیاسی، اقتصادی، نهادی و اجتماعی، پیوند خویشاوندی از منبع همبستگی به منبع خشونت تبدیل میشود انهم در شرایطی کە جامعەی کوردستان با فراروی از خشونت و بازتولید ان حتی در سطوح شخصی، باید اولویت خود را بە مسایل مهمتر اختصاص دهد؟ بنابراین، اگر قرار باشد خشونت خانوادگی و طایفهای واقعاً فهمیده و ریشەکن شود، باید از سطح محکومیت اخلاقی افراد فراتر رفت و ساختارهایی را دید که خشونت را امکانپذیر، مشروع یا حتی در مواردی اجتنابناپذیر جلوه میدهند.
مسئله نهایی نه فقط اسلحه، طایفە یا خون، کە جامعهای ست که هنوز در برخی موقعیتها در آن خون، شرف، ناموس، ملک یا طایفه و حتی یک حس عاطفی نااصیل و شاید مبتذل میتواند اعتبار بیشتری از قانون پیدا کند و درست از همینجا باید پرسش سیاسی و جامعهشناختی را مطرح کرد: وقتی شهروند برای احقاق حق اقتصادی یا عاطفی خود به جای قانون، به خانواده، طایفه یا سلاح و قتل در انظار عمومی متوسل میشود، مسئله فقط خشونت او نیست بلکە باید شکست ساختاری میان سوژه، قانون و نهاد را نیز در متن همین خشونت خواند. کاری کە در جامعەی کوردستان بە شدت بە پشت گوشها انداختە شدە است…
ــــــــــــــــــــ
ارجاعات:
آنتونی گیدنز: با همکاری کارن بردسال: جامعهشناسی: ترجمه حسن چاوشیان. تهران: نشر نی.
انتونی گیدنز: پیامدهای مدرنیت. ترجمه محسن ثلاثی. تهران: نشر مرکز
پی یر بوردیو: نظریه کنش: دلایل عملی و انتخاب عقلانی: ترجمه مرتضی مردیها : تهران: نقش و نگار.
لورنزو کینزوا: سوژگانیت و دگربودگی(خوانشی فلسفی از لاکان): ترجمە رضا سویزی، لیلا یعقوبی: تهران: نشر پندار تابان
سایمون کریچلی و دیگران: گفتگوهایی دربارەی خشونت: گروە مترجمان: تهران: نشر ترجمان علوم انسانی
تورن، آلن. بازگشت کنشگر: نظریه اجتماعی در جامعه پساصنعتی. ترجمه سلمان صادقیزاده. تهران: نشر ثالث.